بر ضد نوجوان؛ سیاه‌مشقی پدیدار‌شناختی دربارهٔ شعر نوجوان

حسین شیخ‌الاسلامی

الف) گشایش:
شعر نوجوان چیست؟ شعر نوجوان چه کارکردی دارد؟ آیا اساساً می‌توان به شعر نوجوان، به عنوان گونه‌ای شعر معتقد بود یا باید «نوجوانانه» بودن برخی اشعار را صرفاً ویژگی عرضی آن‌ها دانست که به صورت طبیعی باعث می‌شود دسته‌ای از اشعار جداگانه و با شکل و شمایلی متفاوت منتشر شوند و بالمآل طبقه و دسته‌ای بسازند که بتوان جداگانه آن‌ها را بررسی و احکام و ویژگی‌هایشان را استنتاج کرد؟
این پرسش‌ها، پرسش‌هایی است که عموماً دغدغه‌های اصلی نظری دربارهٔ شعر نوجوان محسوب می‌شود. پرسش‌هایی که البته در سایهٔ یک واقعیت اساسی رنگ‌ می‌بازند و اهمیت خود را از دست می‌دهند. آن واقعیت این است که «شعر نوجوان» در ایران روز به روز از محبوبیت کمتری برخوردار شده و حجم و کمیت مخاطبان آن، به درجهٔ نگران‌ کننده‌ای رسیده است. و حتی به نظر می‌رسد همین واقعیت نگران کننده، پژوهشنامه‌ و مسئولانش را بر آن داشته که موضوع این شمارهٔ خود را، پرسش از طول عمر این دسته شعر‌ها قرار دهند و از عموم دست‌اندرکاران این حوزه بپرسند «آیا عمر شعر نوجوان به پایان رسیده است؟»
این پرسش اساسی را به دو معنا می‌توان ملاحظه کرد؛ معنای نخست، ناظر به شرایط عینی تولید و انتشار مجموعهٔ اشعاری است که به نام «شعر نوجوان» شهرت یافته‌اند. در این معنا، آنچه مورد پرسش است، این است که آیا آنچه تا کنون به عنوان «شعر نوجوان» منتشر می‌شده، هنوز هم این اقبال را دارد که سهمی از بازار کتاب ایران داشته باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، نیازمند تحقیقات میدانی و نیز بازگشت و بررسی رویکرد کسانی داریم که این دسته از اشعار را می‌سروده‌اند؛ به عبارت دیگر باید به سراغ شاعران نوجوان شناخته شده، و نیز مخاطبان آنان رفت و دید آیا این دست مخاطبان، از اینگونه اشعار استفاده می‌کنند و به آن‌ها اقبال دارند یا ندارند. پاسخ، هرچه باشد، هم ناظر به همین طیف و دسته است؛ یعنی در ‌‌نهایت به هر نتیجه‌ای که برسیم، نتیجه در مورد همین شاعرانی مصداق دارد که تا کنون با عنوان «شعر نوجوان» به سرایش شعر مشغول بوده‌اند و الصاق این برچسب را بر خود پذیرفته‌اند.
اما معنای دومی هم برای این پرسش می‌تواند تصور شود، و آن اینکه آیا عمر شعر نوجوان، به معنای شعری که می‌تواند متناسب با نوجوان باشد، پایان یافته است؟ پاسخ به این پرسش، تعمق بیشتری در زوایای مختلف انگارهٔ «شعر نوجوان» می‌طلبد، و نه تنها می‌تواند فراهم‌آورندهٔ پاسخ به پرسش نخست نیز باشد؛ بلکه، افقی گسترده‌تر را هم پیش روی ما می‌گسترد، و نگاه بنیادی‌تر و ریشه‌ای‌تر به امکان و امتناع شعر نوجوان فراهم می‌سازد.

ب) معنای پایان
پایان عمر شعر نوجوان چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ اگر از منظر دوم به این پرسش بنگریم، باید گفت پایان شعر نوجوان، به معنای پایان سودمندی شعر برای قشر نوجوان است؛ به عبارت دیگر عمر شعر نوجوان وقتی پایان می‌گیرد که یا شعر، دیگر آن سودمندی سابق را برای نوجوانان نداشته باشد، یا اینکه نیازهای نوجوان برای شعر، آنچنان دچار تغییر و تحول شده باشد که دیگر نیاز به طبقهٔ جداگانه‌ای از اشعار، که مختص به نوجوانان باشد احساس نشود. این بدان معنی است که یا شعر، علی‌الاصول باید چنان دچار تغییر شده باشد که حکم به پایان شعر نوجوان منطقی باشد، یا نوجوانان باید چنان دچار تغییر و تحول شده‌ باشند که دیگر شعر برایشان به کاری نیاید و سودی نداشته باشد.
اگر به مسأله اینگونه نگریسته شود، آیا بازهم می‌توان معنایی برای «پایان» متصور بود؟ شاید در نگاه نخست پاسخ منفی باشد؛ زیرا از یکسو، دوران نوجوانی، به عنوان دورانی که در آن، فرد آمادهٔ جذب در جامعهٔ بزرگسالان می‌شود و ساختار اصلی روایت زندگی خود را بازمی‌یابد1 شناخته می‌شود، و طبیعی است که نمی‌توان تغییری بنیادی در این حال و وضعیت ذهنی و فلسفی نوجوانان فرض کرد. از دیگر سو، شعر، به عنوان یکی از امکانات و نیازهای بنیادین بشر، که حتی ‌گاه آن را محصول بنیادین‌ترین حس و خواست بشری که فهم وجود است2، می‌دانند، نمی‌تواند چنان دچار تغییر و تحول شود که اصولاً شعر دیگر مورد نیاز نوجوان نباشد یا به عبارت بهتر، در نوجوان، حس شاعرانه‌ای وجود نداشته باشد.
نگاهی به بازار کتاب و نیز فضای مجازی موجود در جامعهٔ امروز ما، نشان می‌دهد که نه تنها نوجوانان همچنان به شعر اقبال نشان می‌دهند؛ بلکه عملاً بخش عمده‌ای از مخاطبان شعر در جامعهٔ امروز ما را نوجوانان و جوانان در سال‌های نخستین جوانی تشکیل می‌دهند. شاعران موفق‌ دهه‌های پیشین، برای مثال فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و احمد شاملو از یکسو، و برخی از شاعران نسل انقلاب، از قبیل قیصر امین‌پور و عبدالملکیان، نه تنها اسامی و عناوین آشنایی برای نوجوانان ما هستند؛ بلکه معمولاً سطر یا ابیاتی از شعر ایشان، زینت‌بخش صفحات متعلق به نوجوانان در فضای مجازی است، و کتاب‌هایشان، در قفسه‌های کتاب این قشر سنی، یا دست‌کم آنانی در این قشر که اهل کتاب و ادبیات هستند، دیده می‌شود.
پس مشکل از کجا می‌تواند رخ نموده باشد؟ به نظر می‌رسد غیر از دو وجه این ترکیب، یعنی شعر و نوجوان، یک عامل دیگر نیز نقشی تعیین کننده در ماهیت شعرنوجوان دارد، و آن کیفیت اطلاق اضافهٔ مقیدهٔ نوجوان به لغت شعر است! به عبارت دیگر، باید در این رابطه بحث و بررسی کرد که شعر به چه معنا و با چه کیفیتی می‌تواند «شعر نوجوان» لقب بگیرد؟ آیا این اضافهٔ مقیده‌، نشان‌دهندهٔ آن است که برخی از اشعار، از پیش برای نوجوان سروده‌ شده‌اند؟ آیا این بدان معناست که برخی از اشعار، فضای زندگی نوجوانانه را موضوع خود قرار داده‌اند؟ و یا اینکه این اضافهٔ مقیده‌، نشان‌دهندهٔ آن است که مخاطبان دسته‌ای از اشعار، بیشتر از میان نوجوانان هستند و «شعر نوجوان» به شعری اطلاق می‌شود که عموماً نوجوانان به سراغ آن می‌روند و آن را می‌خوانند؟
بدون آنکه بخواهیم وارد جدال قدیمی و ازمد‌افتاده و تکراری‌ای شویم که معمولاً در تمام مباحثی از این دست مطرح می‌شود، و آن اینکه آیا نویسنده‌ و شاعر کودک و نوجوان، از پیش مخاطبش را انتخاب کرده یا نه، برای بحث از «پایان شعر نوجوان» ناچاریم به سراغ تحلیل نسبتاً عمیق‌تری از نسبت شعر و زیست ‌نوجوانانه برویم. باید ببینیم شعر به لحاظ پدیدار‌شناختی چه شکلی از زیست را بازمی‌تاباند و چه امکاناتی را فراروی مخاطب خود قرار می‌دهد. پس از این بررسی، می‌توانیم به این نکته بپردازیم که حال، شعر با این امکانات، چگونه در جهان‌ و زیست‌ جهان نوجوان ورود می‌کند، و با مختصاتی که از زیست ‌جهان نوجوان سراغ داریم، شعر چه امکاناتی پیش روی او قرار می‌دهد.
پس از بررسی این دو نکته است که می‌توان کیفیت اطلاق اضافهٔ مقیدهٔ نوجوان به شعر را دریافت، و تنها پس از فهم این کیفیت است که ما قادر خواهیم بود از معنای شعر نوجوان، با اطمینانی قابل توجه سخن بگوییم، و پس از آن می‌توانیم پایان یا عدم پایان شعر نوجوان را فهم کرده‌ و دربارهٔ آن سخن بگوییم.
شاید مسیر دشوار و طولانی به نظر برسد، اما تجربه به ما آموخته است که بدون بازگشتن به مبانی اندیشه، و با ماندن در سطح مسایل و محدود کردن دایرهٔ تحلیل به واقعیت‌های آماری، چندان از بحث و اصل مسائل آگاه نخواهیم شد. تأمل فلسفی و پدیدار‌شناختی در آثار و پدیدارهای مربوط به ادبیات کودک، این سودمندی و نتیجه را دارد که مسایل انضمامی و روزمره، ریشه‌های خود را به ما می‌نمایانند و دست‌کم میدان اصلی بازی در ادبیات کودک و نوجوان، خود را پیش روی ما آشکار خواهد کرد. برخورد فلسفی با ادبیات کودک و نوجوان، اگرچه در قدم اول می‌تواند سختگیرانه و بیش از حد درون‌نگرانه به نظر برسد، اما به گمان ما، پایداری در این مسیر و فراخواندن دیگر به بحث و گفتگو در این حوزه، به ویژه‌ در حوزهٔ شناخت پدیدارشناسانهٔ سوژهٔ کودکانه و سوژهٔ نوجوانانه، و زیست ویژهٔ هریک از آن‌ها در مقام «دازاین» یا «انسان پدیدار‌شناختی»، و در اپوخه یا پرانتز قراردادن شرایط انضمامی و ویژگی‌های روان‌شناختی کودک و نوجوان به سود، امکانات وجودی آن‌ها، تصویر صحیح‌ و منقح‌تری از آن‌ها پیش روی ما خواهد گسترد که می‌تواند در پژوهش‌ها و کنکاش‌های آینده‌، مبنایی قابل اتکا و سفت و سخت فراهم آورد.

ج) شعر در جهان ما چه می‌کند؟
شاید کمتر پرسش و پژوهشی به دشواری و وسعت پرسش بالا بتوان پیدا کرد. شعر، به عنوان شأنی از شئون هستی یافتن انسان، و شکل ویژه‌ای از بیان خود، و نسبتش با هستی، سال‌هاست که مسالهٔ فیلسوفان بوده و هست. از افلاطون که با درشت‌خویی شاعران را از جامعهٔ آرمانی‌اش اخراج می‌کند و ارسطو که شعر را به عنوان شکلی از «تخنه» یا فن، در کتابش «پوئتیکا» بررسی می‌کند، شعر همیشه مساله‌ای جالب توجه برای فیلسوفان بوده است. اما بی‌گمان نیچه، و پس از او هایدگر، با نگاهی که به شعر، به عنوان یک امکان برای تحقق هستی انسانی داشته‌اند، نگرش ما به شعر را گسترش داده و افق‌های جدیدی برای فهم شعر و کارکرد‌هایش پیش روی ما ترسیم کرده‌اند.
در این فرصت کوتاه، نمی‌توان تکلیف جایگاه هستی ‌شناختی شعر را مشخص کرد، به ویژه‌ آنکه، پیش از آن باید میان وجوه هستی‌شناختی (انتیک) و وجودی (انتولوژیک) شعر، تمایز نهاد و سپس هریک از این دو دسته را بررسی و دربارهٔ آن‌ها سخن گفت. طبیعی است که این کار از دایرهٔ موضوعات این نوشته و اساساً پژوهش‌های مربوط به ادبیات کودک خارج است. ما تلاش می‌کنیم با عنایت به نگاه هایدگر و چند تن از اصحاب هرمنوتیک پس از او، یعنی گادامر و پل ریکور، چند مشخصه را که بی‌گفتگو به شعر تعلق می‌گیرد، و چند کارویژهٔ شعر را ذکر کنیم. این کارویژه‌ها، اگرچه از نگاه هایدگر دوم (به ویژه‌ کتاب «راه‌های جنگلی» و نیز مقالهٔ «سرچشمهٔ اثر هنری»)، و پل ریکور (به ویژه‌ دو کتاب اصلی« زمان و حکایت » و« استعارهٔ زنده») استخراج شده‌اند، اما این بدان معنی نیست که نگارنده، خود نظر دیگری دارد و صرفاً در اینجا به شرح و بیان دیدگاه‌های این دو فیلسوف پرداخته است. به گمان نگارنده، چهارچوبی که ریکور، با کمک و تکیه به هایدگر و بیش از او روش پدیدار‌شناختی متأثر از هوسرل فراهم آورده است، می‌تواند تصویر زنده‌تری از زندگی انسانی به دست دهد، و از رقبایش به وضوح پیش‌ افتاده است. در هر حال اگر بخواهیم خلاصه و مختصر سخن بگوییم، می‌توانیم اینگونه بیان کنیم که سخن شاعرانه، دست کم این سه نقش را که در ادامه ذکر می‌کنیم، بر عهده گرفته است:
۱) شعر به عنوان تجلی زبان:
نخستین ویژگی شعر آن است که زبان را- که در زندگی روزمره به یک ابزار فروکاهیده شده- دوباره برجسته و متجلی می‌سازد. این زبان است که در شعر به نمایش درمی‌آید و خود را به رخ مخاطب می‌کشد. سخن از معناگریزی یا شعرهای بی‌معنا نیست، سخن آن است که حتی در کلاسیک‌ترین اشعار، زبان و شکل اقامت معنا در زبان است که به پیش می‌آید و از این طریق است که شعر، خود را از نثر جدا می‌سازد. پس زبان، به ویژه وقتی توجه شود که خانهٔ وجود است، خود، خانه‌ای جز شعر ندارد. در شعر است که نحوهٔ اقامت ما در جهان، به پیش می‌آید و برجسته می‌شود؛ پس شعر، به نوعی و با واسطه‌، شکل اقامت ما در جهان را مشخص می‌سازد و برسازندهٔ نسبت ما با جهان بیرون ماست.
۲)شعر به عنوان تجلی آنات:
اگر قصه‌ یا روایت را، محمل و ابزار یکپارچه‌سازی هویت انسانی بدانیم و همچون ریکور معتقد باشیم فهم زندگی به شکل یکپارچه و تشکیل«من» به عنوان یک واحد کنشگر زمانمند و تاریخمند، مدیون کارکرد روایی ذهن ماست، شعر آن بخشی از وجود ماست که بر علیه این یکپارچگی و نادیده‌گرفتن آنات و لحظات هستی ما، می‌شورد. شعر در این نگاه، لحظات را به جای عمر و دیرند یا امتداد زمانی برجسته می‌سازد، شعر به لحظه وابستگی دارد و درک آن، به معنای درک لحظه، بما هو هو، و فارغ از دیرند یا امتداد است. پس شعر، دقیقاً کارکردی برعکس روایت دارد، و عملاً با وجود هردوی این‌هاست که فرد می‌تواند به تعادل هویتی برسد.
۳)شعر به مثابهٔ عادت‌شکنی از زندگی روزمره:
هایدگر و هم‌اندیشان او، برآنند که زندگی اصیل، و وجود به معنای اصیل آن، همیشه در پی در حجاب رفتن و مخفی شدن است. ریکور این یافته را نیز اضافه می‌کند که روایت، شکلی از حجاب است که ذهن ما، بر زیستن اصیل فرومی‌افکند تا فهم را ممکن سازد. شعر اما، به دنبال برانداختن این حجاب و عیان ‌کردن زندگی، به عنوان خود زندگی، و زیستن به عنوان برخوردار بودن دازاین از هستی اصیل است. شعر، متعلق به اکنون و روایت، متعلق به همیشه است. شعر یک لحظهٔ زیستن را برجسته می‌سازد، و حالی را آشکار می‌کند که در طول عمر ما و لحظات زیستن ما، خود را در حجاب روایت، مخفی ساخته است. بنابراین بدون شعر، نه تنها زیستن شکلی غیر اصیل به خود می‌گیرد، بلکه امکانات واقعی زیستن، در پس حجابی که روایت بر زندگی ما انداخته است، پنهان می‌شود.
با این سه ویژگی مهم و اساسی‌ای که برشمردیم، به خوبی می‌توان فهمید زیست هریک از ما تا چه حد مدیون شاعران، به ویژه شاعران سنت خودمان، از فردوسی تا براهنی است. هریک از این شاعران، با برافکندن پرده‌ای مصنوعی که زیست اصیل ما را پنهان کرده بوده است، توانسته‌اند لحظاتی ما را با خودمان، به عنوان هستندگانی که در زمان گرفتار آمده و به جهانی پیش‌ساخته پرتاب شده‌اند، و نسبتی ویژه با هستی دارند آشنا سازد. از همین سه ویژگی به خوبی می‌توان دریافت که شعر، نه یک هنر یا فن، که یک ضرورت است که فقدان آن می‌تواند ضایعاتی اسف‌انگیز داشته باشد. شعر، موتور اصلی و سویهٔ پیش‌برندهٔ زندگی ماست، که «زندگی نو» را ممکن می‌سازد. و بنابراین اگر از زاویهٔ وجودی به شعر بنگریم، درخواهیم یافت که فعالیتی اصیل‌تر و انسانی‌تر از سرودن و بازخوانی شعر وجود ندارد.3
با این نگرش، پایان یافتن شعر، تقریباً به معنای پایان یافتن انسان است.4 و البته چه فاجعه‌ای می‌تواند برای انسان امروز، بد‌تر از پایان انسان باشد؟5 انسان، به عنوان دازاین با شعر همبسته است، و نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد. اکنون و با این نگاه، باید این پرسش را مطرح کرد که آیا نوجوان، به عنوان کسی که در حال تمرین برای تکمیل چهارچوب‌شناختی و معرفتی خود است، می‌تواند از شعر بی‌بهره باشد و یا آن را به هیچ بگیرد؟ این پرسشی است که در بخش بعدی از آن سخن خواهیم گفت.

د) نوجوان به مثابهٔ انسانِ در جستجوی روایت:
پیش از این دربارهٔ شکل ویژهٔ زیست نوجوانانه سخن گفته‌ایم6، اما خلاصهٔ آن این است که نوجوانی، و زیست نوجوانانه، که اتفاقاً وابستگی خاصی به سن ویژه‌ای هم ندارد، شکلی از زیست که در آن، هنوز روایت کامل و فراگیری از زندگی شکل نگرفته است، بنابراین نوجوان، آن سوژه یا دازاینی است که به دنبال چهارچوب برای فهم زیست خود می‌گردد. اگر این دیدگاه را بپذیریم، برای نوجوان نیز، می‌توان این ویژگی‌ها را برشمرد:
۱) پاره‌پاره‌گی:
نوجوان، هر لحظه به دنبال یافتن و پیدا کردن چهارچوبی برای فهم گذشتهٔ خود و ترسیم آیندهٔ خود است. انگارهٔ زمان، در چهارچوب عمر زیسته، هنوز برای نوجوان معنایی پیدا نکرده است. بنابراین او به دنبال یافتن چهارچوب‌های مختلف و انتخاب یکی از آن‌هاست. گرایش نوجوانان به ایدئولوژی‌های مختلف از یکسو و نیز تحولات و تغییرات سریع نوجوانان از دیگر سو را می‌توان معلول همین ویژگی‌ دانست. بنابراین نوجوان، بالضروره، زیستی پاره پاره دارد و هنوز نمی‌تواند این زیست را، همچون یک بزرگسال، یکپارچه و تحت یک روایت معنا کند.
۲) رادیکالیسم:
نوجوان، رادیکال است، به این معنا که درد زیست نوجوانانه، دردی ریشه‌ای است. او فرصت دارد تا به ریشه‌ها بازگردد و از آنجا که هنوز، سنت او را در خود غرق نکرده، به نسبت بزرگسالان، فرصت بیشتری برای زندگی اصیل دارد. نوجوان می‌تواند زندگی بزرگسالان پیرامون خود را از بیرون بنگرد و با توجه به اینکه نوجوان از همهٔ قوای عقلانی بزرگسال، به جز تجربهٔ او، بهره‌مند است، می‌تواند نگاهی انقلابی و به واقع از بیرون، به بزرگسالی و هرآنچه از سوی جامعه به او تحمیل می‌شود داشته باشد و بنابراین موضعی رادیکال نسبت به زندگی، آنگونه که به او عرضه می‌شود دارد.
۳) جستجوگری:
نگاه نوجوان، رو به جلو و آینده است. آنچه ذهن او را درگیر می‌کند، ترسیم تصویری مطلوب از شکل زیستن به عنوان بزرگسال است. تکمیل همین تصویر است که در ‌‌نهایت او را از نوجوانی جدا ساخته و به یک بزرگسال تبدیل می‌کند. بنابراین، نوجوان، موقعیت زیستی زمان حال خود را موقعیتی در حال گذار می‌بیند. این گذار فقط به معنای بزرگ‌تر شدن سنی، یا وقوع رخدادهای عینی در آینده (اتفاقات تحصیلی، مالی یا عاطفی) نیست؛ بلکه معطوف به تغییر و گذاری بنیادی‌تر است که وی را از یک«نوجوان» به بزرگسالی تبدیل می‌کند که عنوان و برچسب خاصی دارد. او به آیندهٔ خود همچون یک«تاجر»، «مهندس»، «نویسنده»، «روشنفکر» و…. می‌نگرد، و در حقیقت به دنبال آن است که از میان امکانات و برچسب‌هایی که به واسطهٔ اجتماع به او معرفی می‌شود، یکی را انتخاب کرده و در آن جهت حرکت کند. این در گذار بودن ذاتی نوجوان، باعث می‌شود که او، به وضعیت کنونی خود، به عنوان وضعیتی غیر اصیل و گذرا، و حتی‌گاه نامطلوب می‌نگرد، که دریچه‌ای به دنیای بزرگسالی. بنابراین، تمایل نوجوان، به سمت عبور و گذشتن از وضعیت خود است و به سمت نوعی ثبات حرکت کردن، ثباتی که تمایل نوجوان به سمت انطباق آن با تصویر ذهنی‌ای است که در ‌‌نهایت انتخاب می‌کند.
این سه ویژگی دنیای زیست نوجوانانه به ما این نکته را نشان می‌دهد که نوجوان به دنبال یکپارچگی است. او از وضعیت کودکی یا فقدان روایت زندگی آغاز می‌کند و با تثبیت الگوهای روایی در ذهن خود و توانایی معنا بخشی به زندگیش، این دوره را پشت سر می‌گذرد. این گذر از سیلان به ثبات،‌‌ همان دوره‌ای است که نوجوانی نامیده می‌شود. دوره‌ای طوفانی و پر از فراز و نشیب که شرح عالمانهٔ آن را روان‌شناسان کم‌ و بیش در اختیار ما گذاشته‌اند.
حال می‌توان پرسید، نقش شعر در این میانه چه می‌تواند باشد و شعر برای نوجوان چه می‌کند؟ این پرسشی است که در بخش بعدی به آن می‌پردازیم.

ه) شعر نوجوان/ شعرِ ضدِ نوجوان
اکنون که به توصیفی هرچند اجمالی از احوال دوران نوجوانی و نیز مختصات پدیدار‌شناختی شعر دست یافته‌ایم، می‌توان این پرسش را بار دیگر مطرح کرد که شعر نوجوان به چه معناست؛ یا به عبارت دیگر، شعر اگر بخواهد برای نوجوانان سودمند باشد، باید در کدام جهت و سمت حرکت کند. بنابر آنچه که در بالا گفتیم، به نظر می‌رسد نقش شعر برای نوجوانان را می‌توان در بندهای زیر به اجمال بیان کرد:
۱) شعر نوجوان، به مقتضای شعر بودن، می‌تواند آنات پیش روی نوجوان را مجسم سازد و برای او از مفاهیم و انگاره‌هایی سخن بگوید که در آینده پیش رو خواهد داشت. اگر داستان و رمان نوجوان، او را برای ادراک زمان زیسته مهیا می‌سازد و فهم او را از زندگی، به مثابهٔ یک کل روشن می‌سازد، شعر نوجوان می‌تواند تجسم بخش لحظاتی باشد که نوجوان در طول عمر خود پیش رو خواهد داشت. شعر نوجوان، می‌تواند تصور بسیط و ممتد نوجوان از زمان را منقطع و تکه تکه کند و لحظات را، شاعرانه و مستقل پیش روی او بگستراند.
۲) شعر نوجوان می‌تواند به مخاطب خود کمک کند تا از خود فرا‌تر رود، این به معنای تبدیل شعر نوجوان، به شعر ضد نوجوان است. شعر نوجوان، اگر بنا باشد توسط نوجوان خوانده شود، به ناگزیرباید بر این مفهوم، این گذار بشورد، آن را خط بزند و برای نوجوان، شعری بیافریند ضد نوجوان، یا بهتر بگوییم فرا‌تر رفته از نوجوان، چون مخاطب این شعر نیز، به دنبال ثبات در وضعیت فعلی نیست. نوجوان، همانگونه که گفتیم، به ناگزیر و بنابر تعریف، روی به جلو دارد و اکنون را به نفع فردا نادیده می‌گیرد. شعر نوجوان می‌تواند همگام و یاور او در این مسیر باشد، این نوع شعر می‌تواند در تصور مجرد، منقطع، و برجستهٔ نانوجوان بودن، شکل جدیدی از بزرگسال بودن را پیش پای او بگسترد. اگر قایل به رسالتی برای شعر نوجوان باشیم، این رسالت بدون شک، فراافکندن تصویری اصیل از زندگی و واقعیت آن، پیش روی نوجوانی است که تشنهٔ چشیدن معنای زندگی است.
۳) و بالاخره سوم اینکه، شعر نوجوان، بالضروره و با توجه به مخاطبش، رادیکال است. رادیکال به این معنا که ریشه را هدف می‌گیرد، متوجه زندگی در معنای اصیل آن است، زبان را به راستی و تمامیت خود منعکس می‌کند و به مخاطب خود آنچه را که زیست می‌کند، در قالبی شاعرانه تحویل می‌دهد. این شعر رادیکال است که می‌تواند مخاطب نوجوان را جذب کند و او را شیفتهٔ خود سازد.
اگرچه می‌توان نکات بیشتری در این باره گفت، اما به نظر می‌رسد همین سه ویژگی کافی باشد، برای تصدیق این نکته که شعر نوجوان، اگر نقش‌های پیش گفته را بتواند در زندگی مخاطب خود بازی کند، بی‌گمان نه تنها با مرگ فاصله دارد، که می‌تواند معنایی دوباره برای نوجوان بیافریند و او را پای پنجره‌ای جدید بنشاند.
اما چرا و چطور سخن از«مرگ» به میان می‌آید و عرصه چنان بر شعر نوجوان تنگ می‌شود که پرسش«آیا مرگ شعر نوجوان فرا رسیده است؟» به عنوان پرسشی جدی به میان می‌آید؟ با مختصاتی که اکنون ذکر کردیم، به نظر می‌رسد مرگ، دور‌ترین وضعیت برای شعر نوجوان باشد، چه تصور و رویکردی در شعر نوجوان وجود دارد که مرگ آن را نزدیک کرده است؟
۶) مرگ به مثابهٔ سند ناکارآمدی:
سناریوهای مختلفی را می‌توان برای کم ‌رونق شدن شعر نوجوان در روزگار امروز در نظر گرفت؛ عدم رونق شعر به صورت کلی در مقیاس جهانی، تنها یکی از این دلایل می‌تواند باشد، و نیز دلیل دیگری که می‌توان یافت، ناهمگامی و ناهمزمانی شاعر نوجوان امروز و مخاطب آن است. اما ما را این گمان است که هیچیک از این دلایل، نمی‌تواند مهر پایانی بر شعر نوجوان باشد، به گمان ما، باید دلیل را در جایی عمیق‌تر و در پیوندی یافت که میان شعر و نوجوان برقرار است. می‌توان برای تقریب به تحلیلی عمیق‌تر، پرسش‌هایی از این جنس را مطرح ساخت:
• آیا شعر نوجوان، با تعریف پیش گفته می‌تواند دربارهٔ زندگی نوجوانان باشد؟ شعری که موضوع خود را، یکی از شئون زندگی نوجوانان انتخاب کرده است، آیا می‌تواند مخاطب نوجوان خود را جذب کند؟
• آیا شعر نوجوان ما، رادیکال است؟ به این معنا که زاویه و هدف خود را به سمت ریشه‌ای‌ترین وجوه هستی یک انسان، و نوجوان قرار داده است؟
• آیا شعر نوجوان ما، لحظات تنهایی نوجوان، و دغدغه‌های او را پوشش می‌دهد؟
• آیا شعر نوجوان ما دربارهٔ فرداست؟ فردای او و فردا ما؟ یا اینکه روبروی امروز او، آینه‌ای زنگار گرفته می‌گیرد؟
• آیا شعر نوجوان ما، تجلی لحظه‌ است؟ لحظه و آن، روایت‌گریزی و برجسته‌سازی اکنونیت یک لحظه، در محور و نقطهٔ ثقل شعر نوجوان ما حضور دارد؟
به نظر می‌رسد پاسخ دادن به پرسش‌هایی از این دست، آشکار می‌سازد که تا چه حد وضعیت شعر نوجوان در ایران بحرانی است، و چرا و چگونه شعر نوجوان ما به این نقطه رسیده است. پرسشی که برای نگارنده مطرح است، این پرسش است که آیا جز تعداد انگشت شماری از اشعاری که اکثراً از شاعران بزرگسال ما به یادگار مانده و سینه به سینه بین نوجوانان نقل می‌شود، تا کنون با چیزی به اسم شعر نوجوان، با تعریفی که در بالا ارائه شد، مواجه بوده‌ایم؟
شاید پاسخ آن باشد، که شعر نوجوان در ایران، اساساً هنوز زیست خود را آغاز نکرده است. آنچه به عنوان شعر نوجوان مطرح شده، شاید چیزی جز بیان منظوم یا شاعرانهٔ لحظاتی معمولی از زندگی نوجوانان نباشد. شاید برای شعر نوجوان، این ضرورت دارد که به زیست نوجوانانه، بیش از شرایط زیستی نوجوانان امروز توجه شود.
شاید مقایسهٔ یک شعر نوجوان متعارف، با شعری که امروزه در میان نوجوانان محبوبیت دارد، بتواند مقصود ما را آشکار‌تر سازد.
ابتدا این دو شعر را با هم بخوانیم:
۱) صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهٔ آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود‌تر چیز‌ها را ببینیم
(سهراب سپهری)

۲) آرزو می‌کنم در بهاران،
دست جنگل پر از سایه باشد
روز و شب، خار و گل دست در دست
مار با پونه همسایه باشد
در هوا مهربانی بپیچد
مثل بوی علف، بوی هیزم
ناگهان جشن باران بگیرد
خوشه‌های طلا رنگ گندم
آرزو می‌کنم نالهٔ غم
درهیاهوی شادی بمیرد
بوته‌های گل سرخ وحشی
جای دیوار‌ها را بگیرد
آرزو می‌کنم دست‌هایت
مثل یک شاخه بخشنده باشد
آرزو می‌کنم هرکجایی
مثل گل بر لبت خنده باشد.
(آتوسا صالحی)

شعر نخست از قطعاتی است که در میان نوجوانان نیز، از محبوبیت خاصی برخوردار است7. سال‌های سال است که نوجوانان، این قطعه، و قطعات مشابه را برای یکدیگر و در تنهایی، می‌خوانند و می‌نویسند. قطعهٔ دوم هم، یکی از تحسین‌شده‌ترین اشعاری است که با عنوان« شعر نوجوان»در این سال‌ها منتشر شده است. به لحاظ بار ادبی، اگرچه شعر سهراب به وضوح غنای بیشتری هم دارد، اما شعر آتوسا صالحی را نیز، بی‌گمان نمی‌توان شعری ضعیف یا بی‌مایه دانست.
اما اگر با ملاک‌هایی که پیش از این گفتیم، این دو شعر را بسنجیم، به نظر می‌آید به سادگی بتوان به رازِ مرگ فرضیِ شعر رسمی نوجوانان پی برد. در شعر اول، ما شاهد به نمایش کشیده شدن زبان هستیم، عبارتی همچون «انتهای صمیمیت حزن»، یا «طعم تصنیف در متن ادراک کوچه»، در عین اینکه المان‌ها و مؤلفه‌هایی از زندگی روزانه را در خود دارند (و کدام نوجوانی است که تنها در کوچه قدم نزده، و آواز نخوانده باشد)، زبان را به نفع زبان به پیش کشیده است، آن‌ها را از معنای روزمرهٔ خود تهی کرده و سطح جدیدی از معنا آفریده است که تا پیش از سرایش این شعر، در زبان موجود نیست.
از دیگر سو، در شعر دوم، زبان به معنای کامل کلمه، زبان ارتباطی است. سخن بر سر غنای ادبی زبان در شعر خانم صالحی نیست، که بحثی جداگانه می‌طلبد، سخن این است که در شعر خانم صالحی، کلمات معنای خود را می‌دهند و هم‌نشینی آن‌ها، هرچقدر هم زیبا، چیز جدیدی به معنای آن‌ها نمی‌بخشد. این زبان، برخلاف زبان شعر اول، رادیکال نیست، رو به جلو نیست و نیز آن و لحظه‌ای را پیش رو نمی‌گسترد. شعر دوم، شعری ساکن و بیانگر یک آرزوی دوست‌داشتنی و نوجوانانه است. می‌خواهد نوجوانانه حرف بزند، سخنی در خود دارد که ممکن است از ذهن یک نوجوان هم گذر کرده باشد و بالاخره، کار خود را با این بیان در زبانی زیبا به پایان می‌رساند.
اما در شعر سهراب، ما با بارش لحظات منفرد و برجسته روبروییم، به جز«انتهای صمیمیت حزن» که به وضوح، برجسته‌سازیِ طعم نوجوانانهٔ عشق است، و نیز«طعم تصنیف در متن ادراک کوچه» که تعبیری رادیکال و منفک از روایت، از پرسه‌زدنهای نوجوانانه را پیش می‌کشد، با «ادراک یک سنگ»، «دزدیدن زندگی»، «شبیخون حجم تو» و امثالهم روبروییم، که لحظه‌ لحظهٔ درونیِ یک زیست شاعرانهٔ نوجوانانه را پیش می‌کشد. و این به نظر، حتی افزون‌تر از تجربهٔ نوجوانانه، و بیش از آن چیزی است که نوجوان در ذهن خود تا کنون پرورانده است.
هر دو شعر، اشعاری عاشقانه‌اند، و هر دو نوجوانانه‌، اما یکی ساکن است و استاتیک (شعر صالحی)، که یک بیان را محور خود قرار می‌دهد، آن را با زبانی ساکن و ایستا بیان می‌کند، و میان ابتدا و انتهای شعر، جز رابطه‌ای منطقی، رخداد دیگری اتفاق نمی‌افتد؛ ولی شعر دیگر (شعر سهراب) دینامیک است و پویا، به نوجوان حمله‌ می‌کند، او را از آنچه تا کنون داشته فرا‌تر می‌برد، و امروز را به نفع فردا و حالا را به نفع زندگی دزدیده شده، مصادره می‌کند.
کدامیک از این دو شعر نوجوان به مرگ محکومند، آنکه خود را به نوجوانی محدود می‌کند، یا آنکه نوجوان را به ادراک جدید می‌برد؟ آنکه می‌خواهد آینهٔ نوجوانی باشد و در زندگی او غور شاعرانه کند، یا آنکه امروز نوجوان را نادیده می‌گیرد و او را تشویق می‌کند تا به فردا حمله ببرد و از فردا برای تنهایی‌اش، عشقش، آینده‌اش و زیستش سخن می‌گوید؟ به نظر پاسخ در دست ماست.
۷) نتیجه:
برای یادداشتی از این دست، که جز سیاه‌مشقی برای تأملات بیشتر نمی‌تواند باشد، و دعوتی است به تأمل فلسفی-پدیدار‌شناختی در احوال و ویژگی‌های شعر نوجوان، از نتیجه سخن گفتن، چندان منطقی نیست، اما برای آنکه این نوشته، پایانی روشن داشته باشد، ناچاریم چند نکته را به عنوان نتیجه در اینجا مطرح سازیم:
۱) شعر نوجوان و تلقی ما از شعر نوجوان، شایستهٔ بازبینی و تأمل فلسفی است. پیوندهای میان ادبیات و انسان، بسی قوی‌تر از آن است که عموماً در علومی همچون روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بررسی می‌شود. بررسی عمیق پیوندهای میان شعر و نوجوان، می‌تواند ما را به این نکته برساند که مرگ برای شعر نوجوان، اگر نگوییم محال، دست‌کم دور و بعید است.
۲) اگر ویژگی‌های سوژه‌ یا زیست نوجوانانه را با کارکردهای مفروض شعر بسنجیم، خواهیم دید که میان این دو، می‌توان پیوندی جدی و اساسی برقرار کرد؛ به عبارت دیگر، می‌توان گفت که از منظر فلسفی، نوجوان به شعر احتیاج دارد و شعر می‌تواند نوجوان را به سمت اصالت در اندیشه و زندگی براند.
۳) گفتیم که شعر نوجوان، اگر بناست در زیست نوجوانان نقشی داشته باشد، احتمالاً ناچار است، به سمت ضدیت با مفهوم نوجوانی، و فرارفتن از آن حرکت کند. گفتیم با توجه به این نکته، شعر نوجوان، در حقیقت، شعر ضد نوجوان است، به این دلیل ساده که نوجوانی مرحلهٔ گذار است و طبیعی است که نوجوان، خود اولین کسی است که طالب این گذار و تشنهٔ فرارفتن از خود و به عرصه‌های جدید رسیدن است.
۴) نکتهٔ دیگری که در بحث ما آشکار شد، این بود که مضامین شعر را به زندگی روزمرهٔ نوجوانان محدود کردن، ساده‌ گفتن و از مدرسه و دوستی‌های نوجوانانه در شعر استفاده کردن، به معنای شعر نوجوان گفتن نیست؛ بلکه شعر مناسب نوجوان، شعری است که رو به آینده داشته باشد، نوجوانی را پشت سر بگذارد، و به فراسوی آن نگاه داشته باشد.
۵) از دیگر نکاتی که در این بحث به آن پرداختیم، این بود که شعر نوجوان، برخلاف داستان نوجوان، به دنبال گسست و نمایش دادن لحظه، به جای امتداد و نمایش دیرند است. شعری که لحظه‌ را می‌سراید و«آن» را نمایش می‌دهد، شعری است که می‌تواند کارکردهای ویژهٔ شعر نوجوان را داشته باشد.
۶) و در ‌‌نهایت پرسیدیم که آیا آنچه شعر نوجوان امروز ایران ارائه می‌کند، با این مختصات سازگار است؟ با بررسی یک شعر نوجوان متعارف که شعری تحسین شده نیز محسوب می‌شود و مقایسهٔ آن با قطعه‌ای از شعر سهراب، که معمولاً از سوی نوجوانان با اقبال روبروست، تلاش کردیم نشان دهیم، چطور یک شعر می‌تواند در عین متناسب بودن با نوجوانان، رادیکال، پیش‌رونده، در ستایش زبان و تجلی‌گاه‌ آنات لحظات باشد. سخن خود را با این مقایسه به پایان بردیم.
اکنون که این نوشته به پایان می‌آید، نکات و اشارات فراوانی پیش چشم نگارنده است که می‌شد به آن اضافه کرد. مطالبی که شاید در ‌‌نهایت از این متن، چهره‌ای مستدل‌تر و گویا‌تر پیش روی خواننده فراهم می‌آورد، اما تازه بودن بحث از یکسو، و اندک بودن فرصت از دیگر سو، می‌تواند عذری موجه برای نقایص و ناگفته‌های متن حاضر محسوب شود. اصل و اساس سخن آن است که برای سرودن و نوشتن برای نوجوانان، شناخت زندگی نوجوان کافی نیست و شاید حتی لازم هم نباشد؛ بلکه اصل لازم، نوعی مجاورت روحی و شناخت درونی از زیست نوجوانانه است، زیست نوجوانانه‌ای که شاید شاعری مثل سهراب یا قیصر امین‌پور، تا لحظات پایانی عمر خود، مشغول تجربهٔ آن بودند و حتی وقتی نمی‌خواستند برای نوجوانان شعری بسازند، باز شعرشان مخاطب نوجوان پیدا می‌کرد.
و بالاخره اینکه، شاید شعر نوجوان، به معنای مجموعهٔ اشعاری که نوجوانان به آن اقبال نشان می‌دهند، مثل شاعرانی چون قیصر و سهراب، مرگ‌ناپذیر باشد، و اگر سخنِ مرگی هم در میان است، شاید مرگِ نگاه‌هایی باشد که نوجوان و زیست نوجوانانه‌ را به مجموعهٔ شرایط انضمامی و عینی زندگی نوجوانان یک روزگار فرومی‌کاهند.

· 14 آبان، 1393

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *