مثل صدای یک نویسنده که آبی باشد

سید نوید سید علی اکبر
۱.
جهان داستانی سوسن طاقدیس، آنچنان با من – چه به عنوان نویسندهٔ کودک و چه حتی به عنوان منتقد و خواننده- بیگانه و غریب است که شاید خنده‌دار باشد نوشته‌ای برای او بنویسم. انگار در دو سرزمین جداگانه، انگار در دو دنیای گوناگون زندگی می‌کنیم. تنها فصل مشترکی که ما را به هم پیوند می‌دهد، نوشتن برای کودکان است. من در این متن، به عنوان بیگانه‌ای در این جهان، تنها به روزنه‌هایی می‌اندیشم که بتوانم شبیه به دزد‌ها یا شاید کاشف سرزمین غیر، به دنیای ذهنی سوسن طاقدیس وارد شوم، دست بسایم و خو بگیرم.

۲.
موش‌ها اولین موجوداتی بودند که حفره‌ای برای من به این دنیا باز کردند. موش‌های کوچکی که در خانه‌های کوچک و تاریکی در زیرِ زمین زندگی ‌می‌کردند و حوصله‌شان از تنهایی سر رفته بود.

«مثل همیشه، یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود…، نه! گنبد کبود یعنی آسمان؛ او زیر زمین بود. او یک موش بود. یک موش کوچک، زیرِ زمینِ یک خانه. موش کوچک که اسمش موشکی بود، تنها بود. خیلی تنها بود! آن‌قدر تنها که دیگر حوصله‌اش سر رفته بود.»
پشت آن دیوار آبی/ سوسن طاقدیس/ رضا مکتبی/ کتاب‌های شکوفه/ وابسته به موسسه انتشارات امیرکبیر/ چاپ اول زمستان ۱۳۸۵/ ص۴/

من درست شبیه به فیلیپ پولمن، فکر می‌کنم هر انسان، شیطانی دارد. برای یکی گربه است، برای یکی دیگر الاغ، برای یکی دیگر یوزپلنگ، یکی اسب و یکی موش. کشف شیطان دیگران، کشف همزاد دیگران، به آدمیزاد کمک می‌کند که بهتر او را بشناسد و به او نزدیک شود. چرا که انسان‌ها به هزار و یک دلیل خودشان را پنهان می‌کنند. این عادتِ همیشگی آدمیزاد است. اما رگه‌های پنهانشان گاهی در این شیطان چسبیده آشکار می‌شود. در این همزاد دیرینِ ازلی و ابدی.
اما برای او موش بود. موشی که زیر زمین، در تاریکی زندگی می‌کرد و دنیایش به اندازهٔ خانه‌اش کوچک بود. موشی که در کسالتی ترسناک، به صدای‌های دیوار گوش سپرده بود.

۳.
ماندن در دنیای داستانی سوسن طاقدیس، کاری بسیار دشوار است. با اینکه قصه‌ها، کوتاه و با ‌‌نهایت ایجاز روایت می‌شوند و جملات، ساده، کوتاه و بی کلمه یا توصیفی زائد نوشته ‌شده‌اند. اما وقوع اتفاق تازه، شکل‌گیری یک حادثه و تخیل نو و بکر شبیه به بارقه‌ای از آفتاب است، یا شاید شهاب سنگی که سال‌ها و سال‌ها، چشم انتظارش خیره به آسمان نگاه کنیم.
سوسن طاقدیس، استاد روایت موقعیت‌های ساکن، ثابت و بی‌حادثه برای خردسالان است. توصیف‌ها تقریباً دقیق، جزئی‌نگر و بر پایهٔ رئالیسم زندگیِ شهری امروز در فضایی فانتزی و کودکانه اتفاق می‌افتند:

«موشکی از صبح، خانه‌اش را تمیز می‌کرد. گندم‌هایش را توی انبار زیر و رو می‌کرد. گردو‌هایش را گردگیری می‌کرد. کشمش‌هایش را از سقف آویزان می‌کرد و برای خودش دامن چین‌دار می‌دوخت. یک انگشتر طلایی قشنگ هم پیدا کرده بود که آن را مثل دست‌بند به دستش کرده بود و گاهی برق‌برق زدن آن را تماشا می‌کرد.»
همان/ ص ۷/

هیچ تردیدی نیست که سوسن طاقدیس به زبانی ساده، روان، آسان‌فهم و ملموس برای روایت قصهٔ خردسالان رسیده است. زبانی فاقد ظرافت‌های زبانی و طنز، عاری از روح شوخی وشیطنت و تهی از فردیت نویسنده. زبانی معمولی و پیش‌پا افتاده با کلماتی آشنا و نحوی بر پایهٔ آموزش و پرورش رسمی. زبان در آثار سوسن طاقدیس هیچ وجه مشخصهٔ خاص و ویژه‌ای ندارد، به جز سادگی. اما باید ببینیم این سادگی از چه جنسی است؟ آیا این سادگی حاصل کلنجار دائمی نویسندهٔ بزرگسال، رهایی از خود و خواسته‌هایش و تمایل به نزدیک شدن به کودکان است؟ آیا این سادگی، زاییدهٔ متن و درخواست کلمات و جهان داستانی از نویسنده است؟ یا اینکه سادگی در ذاتِ ذهنی نویسنده وجود دارد؟ و نویسنده، هر داستانی را با‌‌ همان زبانِ ساده‌اش روایت می‌کند، چرا که نمی‌تواند شکلی دیگر را تجربه کند؟ در پاره‌های بعدی، سعی می‌کنم ویژگی‌های زبانی آثار سوسن طاقدیس را کشف کنم. چرا که فکر می‌کنم، بزرگ‌ترین دلیل ارتباط نصفه نیمهٔ مخاطب با آثار او، در همین زبان نهفته باشد.

۴.
مهم‌ترین ویژگی زبان سوسن طاقدیس، ایجاز است. در متن او با جملاتِ کوتاه و مختصر روبه‌روییم، اما این فقط پوستهٔ بیرونی زبان اوست. سؤال اینجاست که آیا این زبان به ظاهر موجز و حتی‌گاه به شکل فریبکارانه‌ای فروتن، از دهان‌ راوی هنرمندی که اصراری ناگزیر و دردناک به کوتاه‌نویسی دارد، بیرون آمده است یا نه؟ صحبت از این است که آیا این ایجاز، امری هنرمندانه است؟ و اینکه با چه نشانه‌هایی می‌توانیم ظرافت ایجاز را در یک متن جستجو کنیم؟
همگی آثار سوسن طاقدیس کوتاه‌اند. کتاب‌های باریکی که به آسانی خوانده می‌شوند. اما آیا می‌توانیم به هر متنی که کوتاه باشد بگوییم متن موجز؟ پاسخ منفی است. ایجاز هنری، هیچ ارتباطی با حجم متن ندارد. ایجاز، امری کمّی نیست و با ترازو سنجیده نمی‌شود. ایجاز، وسواسی هنرمندانه است که اصرار دارد به شکلی ظریف کلماتش را آرایش کند، زائده‌ها را چون پیکرتراشان عصر کلاسیک بزداید، در جزئیات دقیق شود و در تلاشی جانکاه و فرساینده، به ‌‌نهایت ایجاز دست یابد.
من نمی‌توانم بی‌حوصلگی یک نویسنده از نوشتن را با برچسب ایجاز بپذیرم. برای نوشتن یک داستان و حرکت در جهان کاغذ‌های سفید و خطوط، به یک انرژی اولیه نیازمندیم. اینکه نویسنده از سر بی‌صبری یا با نیروی کوچکی کوله‌بارش را بر دارد و به جهان متن قدم بگذارد و متنی کوتاه بیافریند، هیچ ربطی به ایجاز ندارد. درست به همین دلیل است که با وجود ظاهر کوتاهِ داستان‌های سوسن طاقدیس، ‌گاه متن مکتوب به شدت خسته کننده و کشدار می‌نماید. یکی از ویژگی اصلی زبان داستانی موجز و درخشان در داستان‌های کودکان، پرهیز از توضیح و رو آوردن به ارائهٔ تصویرهای داستانی و زبان نمایشی است.

«با اینکه همهٔ بچه‌ها فهمیده بودند که بچه هستند؛ ولی باز هم آدم بزرگ‌ها به آن‌ها اجازه نمی‌دادند زیاد بازی کنند و سر و صدا راه بیندازند. بچه‌ها فقط می‌توانستند اسب پاکوتاه‌شان را توی تاقچه بگذارند و نگاهش کنند؛ گاهی هم آهسته آن را تکان تکان بدهند.
از همه بد‌تر آقای مدیر مدرسه بود که اجازه نمی‌داد بچه‌ها اسب پاکوتاهشان را به مدرسه ببرند. آن‌ها حق نداشتند از اسب پاکوتاهشان توی مدرسه حرف بزنند؛ حتی حق نداشتند به اسب پاکوتاهشان فکر کنند و یا حتی یادشان بیفتد که بچه هستند؛ انگار آقای مدیر فراموش کرده بود که خودش هم یک روز بچه بوده است.»
هزار اسب پاکوتاه/ سوسن طاقدیس/ تصویرگر زهره پریرخ/ ناشر: حوزه هنری،۱۳۷۶

«آن‌ها مقررات عجیب و سختی داشتند. از همه سخت‌تر مقررات مدرسهٔ شهر بود. بازی در شهر ممنوع بود. هیچ بچه‌ای حق نداشت بازی کند. توی شهر، حتی یک مغازهٔ اسباب بازی فرورشی هم نبود. مردم شهر فکر می‌کردند بازی کار بی‌فایده‌ای است که وقت بچه‌ها را می‌گیرد و نمی‌گذارد پیشرفت کنند. مخصوصاً مدیر مدرسه بزرگ شهر که یک آقای اخمو بود و از بازی کردن خوشش نمی‌آمد. توی مدرسهٔ او هیچ‌کس بازی نمی‌کرد… هیچ‌کس.»
همان/ص۸

«آن شهر یک نجار پیر و کوتاه‌قد هم داشت که هر وقت چوب‌ها را می‌تراشید، آه می‌کشید و می‌گفت: «حیف… حیف… آن وقت‌ها بچه‌ها بازی می‌کردند، شادی می‌کردند و سر و صدا می‌کردند، شعر می‌خواندند، آواز می‌خواندند، ولی حالا دیگر هیچ بچه‌ای بازی و شادی نمی‌کند.»
همان/ ص۹

اصرار داشتم که تمامی گزیده‌ها را در این بخش از یک کتاب بیاورم. با اینکه فکر می‌کنم حجم این گزیده‌ها برای یک مقاله هم خسته‌کننده، کسالت‌آور و پر از درازگویی‌های بی‌مورد است، اما ناچار شدم برای اثبات حرفم، نمونه‌ای داشته باشم. در تمامی این موارد، نویسنده تنها می‌‌خواست یک جمله را بگوید. شهری که بچه‌هایش بازی نمی‌کنند. در این زبان توضیحی، هیچ نشانی از روح شاد و رهای بازی وجود ندارد. بازی تنها کلمه‌ای است که نویسنده به ناگزیر تکرار می‌کند، دریغ از اینکه توانسته باشد اندکی از آن را نشان دهد یا به خواننده‌اش منتقل کند. تلاش ناکام نویسنده از نشان دادن بازی ‌است که او را به این درازگویی بی‌پایان می‌رساند. دست و پا زدن نویسنده در این متن کاملاً آشکار است. او می‌داند که بازی چیز خوبی است، ولی نه به دریافت آن رسیده است و نه آن را وجدان کرده است. نه لمس کرده و نه می‌تواند آن را به خوانندهٔ کوچکش باز نماید.

۵.
هر نویسنده‌ای برای یافتن زبانی آشنا و ملموس برای خوانندهٔ کودکش می‌کوشد. یکی از اولین راه‌هایی که به ذهن نویسنده می رسد، حرکت در مسیر زبانِ افسانه‌هاست. زبانی تجربه‌شده، آسان‌فهم و دوست‌داشتنی برای مخاطب کوچک. زبانی که امتحانش را پس داده و موفق بیرون آمده است. زبانی که سال‌ها و سال‌ها تراشیده شده و در ناخودآگاه جمعی انسان‌ها ته‌نشین شده است. اما من از بی‌توجهی و سهل‌گیری نویسندهٔ کودک بیزارم. از اینکه فکر کند دست‌یابی به چنین نگرشی آسان است. از اینکه تنها و تنها پوستهٔ بیرونی این زبان را برداشته، به خود بپوشد و به آسانی و با خیالی خوش و آسوده بر کاغذ سفید قدم بگذارد.
راوی سوسن طاقدیس، به قصه‌گویی و شیرین‌دهانی تمایل دارد. اصرار دارد در زبان، دلنشین، تأثیرگذار و فریبنده عمل کند؛ البته باید اعتراف کرد که در پاره‌ای موارد به شکلی درونی و حادثه‌گون موفق است، اما گمان می‌برم به دلیل ناآگاهی راوی از این ویژگی شگفت،‌ گاه به هرز می‌رود. چرا که او نتوانسته مهاری به دهان او ببندد. به نظر من، یکی از موفق‌ترین داستان‌های سوسن طاقدیس، داستان «نمکی و دیو» است که بازآفرینی افسانهٔ کهنِ نمکی است.

«نمکی از خواب پرید و دید اسیر دیو است. ننه‌اش گفت: «دیدی خاک بر سرم کردی! دیدی خون جگرم کردی! تو که سر به هوا بودی، دیدی دربه‌درم کردی!»… دیو قاه‌قاه خندید و گفت: «آهای، چند سال این دختر را دور از چشم من بزرگ کردی؟ حالا راست بگو چند تا دختر داری؟» ننه گفت: «جان شما، دیو سیاه، فقط نمکی دختر ما بود.»… دیو گفت: «به گمانم که یکی از دخترات چشماش سیاه بود. آن یکی، کسی بود که صورتش مثل صورت ماه بود؟ یکی هم قدش بلند و با حیا بود. یکی هم بود که مثل دختر شاه پریا بود. یکی‌شون بود که گیسوش چو رودی از طلا بود.»
نمکی و دیو/ سوسن طاقدیس/ تصویرگر: لیسا جمیله برجسته/ ناشر: به‌نشر/ص۹

در این متن، سوسن طاقدیس سعی کرده از راه آهنگ واژگان و جملات، به زبانی دلنشین دست یابد. اما این ویژگی در همهٔ داستان یکدست نیست. گو اینکه فکر می‌کنم در ریتم درونی جملات هم نوعی ناهماهنگی و افت ناگهانی وزن وجود دارد. نویسنده در سری کتاب‌های سوسکی خانوم و آقا موشه هم از همین تکنیک برای جذابیت روایت داستان استفاده کرده است. اما در پاره‌ای از موارد، آنچنان بی‌توجه و سهل انگارانه شعر موزون می‌نویسد که خوانندهٔ حرفه‌ای ادبیات را آزرده‌خاطر می‌کند. من هیچ وقت نتوانسته‌ام از کنار بی‌توجهی، بی‌دقتی و آسان‌گیری یک نویسنده نسبت به نوشته‌اش، بی‌افسوسی دردناک بگذرم. جدیت و وسواس یک نویسنده نسبت به متنش باعث می‌شود که خواننده نیز با متن او جدی بر خورد کند.

«ای داد بیداد/ سیل راه افتاد/ سیل می‌ره سوی خونه/ سوسکی خانوم زیر آوار نمونه.»
یک چاله اینجا، یک چاله آنجا/ سوسن طاقدیس/ تصویرگر: سعید رزاقی/ ناشر: ذکر/ص۵

۶.
شاید که سادگی، یکی دیگر از مشخصه‌های سازندهٔ متن سوسن طاقدیس باشد. اما آیا این سادگی در پیکاری بی‌وقفه برای آسان فهم کردن پیچیدگی‌های دنیای امروز است؟ یا اساساً سادگی در ذهن نویسنده و دنیای داستانش وجود دارد؟ منظور دقیقم این است که آیا سادگی روایت، یک ویژگی تکنیکی است یا از سر بی‌خیالی و ساده انگاری جهان کودک امروز نشأت گرفته است. فکر می‌کنم سادگی ذهنی سوسن طاقدیس، موضوع‌های داستانی‌اش و دغدغه‌های درونی‌اش، علت اصلی سادگی متن باشد. حال آیا این سادگی امری ارزشمند است؟ پاسخ منفی است. سوسن طاقدیس در داستان «پس کی برف می‌بارد؟» دربارهٔ خیال پردازی‌های کودکی از برف صحبت می‌کند، با توصیف‌هایی که به انشاهای مدرسه شباهت می‌یابد.

«دخترک گفت: شاید هم بالای ابر‌ها پر از درختهای سیب پر شکوفه است. وقتی که باد می‌آید، گلبرگ شکوفه‌ها می‌ریزد و پایین می‌آید و روی زمین می‌نشیند.»
پس کی برف می‌بارد/سوسن طاقدیس/ غلامعلی مکتبی/ نشر افق/ص۷

در داستان‌های طاقدیس، نویسنده از جایی دور به کودک نگاه می‌کند. از نیاز کودک به بازی و آزادی صحبت می‌کند، از نیاز کودک به خیال‌پردازی، از نیاز کودک به خنده. اما داستان‌هایش به شکل دردناکی ‌گاه از همهٔ این‌ها تهی است. چرا که تنها با درک امر دلچسب و لذت‌بخش برای کودک، نمی‌توان آن را با کلمات بیان کرد. کلمات، نیازمند وجدان ادبی و تجربه‌ زیستی نویسنده بر کاغذ سفید هستند. سوسن طاقدیس، درست شبیه به بیتا، شخصیت داستانش در کتاب صدای پای بزغاله‌های سبز، روی تختی دراز کشیده است و تنها چیزی که از بازی می‌شناسد، صدای تالاق تولوقی است که از سقف به گوش می‌رسد و خیال‌های انگار شاعرانه‌ای که از بازی و کودکانگی در ذهن خود می‌پرورد:

«بیتا خواب بود.
-تالاق و تولوق، تلق و تولوق
یک بزغالهٔ سبز بزرگ با یک زنگولهٔ نقره‌ای داشت می‌دوید. دنبال یک بزغالهٔ کوچک دیگر می‌کرد. توی یک علفزار پر از گل. زیر یک آسمان سورمه‌ای با هزار تا ستاره و یک ماه به رنگ مروارید، چه مروارید بزرگی. بیتا دوید. توی علفزار، گلهای سفید می‌چرخیدند. ماه نگاهش کرد.»
صدای پای بزغاله‌های سبز/ سوسن طاقدیس/ تصویرگر: مرجان وفائیان/ ناشر: شباویز

عدم درک رئالیستی از بازی کودکان، شیطنت‌ها و شادی‌های کوچکشان و فاصلهٔ نویسنده از دنیای ذهنی و واقعی آنان، باعث شده است نویسنده به تصاویر خیالی شعرگونه پناه ببرد و راه گریزی پیدا کند و برچسب و پوششی انگار کودکانه بر آثارش بچسباند.

۷.
برای من، گاهی نوشتن و آشکار کردن پوشیدگی‌های یک متن، امری دردناک است. اما تمامی جسارت سوسن طاقدیس در یک متن، به لحظه‌ای ختم می‌شود. خانم موش، آن شیطان دیرین، آن همراه ازلی و ابدی، از دیوار صدای خش‌خش می‌شنود. دیوار را سوراخ می‌کند. ماری می‌خزد و جلو می‌آید. موش جلوی سوراخ، پونه می‌گذارد تا مار آسیبی به او نرساند، تا مار زندگی کسالت‌بارش را تخریب نکند. تا مار…
اقتدار نویسندهٔ بزرگسال، بار دیگر بر کودک داستان چیره می‌شود و او را در جای خود میخکوب می‌کند و به توبه وا می‌دارد. در داستان زرافهٔ من آبی است، با کودکی روبه‌روئیم که یک زرافهٔ آبی کشیده است. در پایان داستان، برای اینکه زرافه‌اش خجالت نکشد، او را پاک می‌کند و زرافه‌ای زرد به جایش می‌گذارد. گفتگوی کودک با زرافهٔ زردش بسیار دردناک است:

«بیتا که نمی‌خواست زرافه‌اش خجالت بکشد، او را زرد کرد با خال‌های قهوه‌ای؛ ولی دلش نیامد برای او شاخ بکشد. بیتا با چشم‌های پر از اشک به خانه برگشت؛ اما یک فکر تازه توی سرش داشت. زرافه‌اش را ناز کرد و گفت: «زرافهٔ قشنگم، غصه نخور. من توی خیال‌هایم تو را آبی آبی رنگ زده‌ام.» بعد نقاشی زرافه را روی بادبادکش چسباند…. آن روز هرکس هرجا که بود، صدایی از آسمان می‌شنید که می‌گفت: «آبی. آبی» آن صدا مثل صدای زرافه‌ای بود که رنگش آبی آبی باشد.»
زرافهٔ من آبی است/ سوسن طاقدیس/ تصویرگر: علیرضا گلدوزیان/ ناشر: امیرکبیر

سوسن طاقدیس، درست شبیه به بیتا که زرافه‌ای آبی کشیده بود، به ناگزیر تن به وضع موجود و خواستهٔ همگانی و بی‌دردسر عرف جامعهٔ ادبی می‌دهد و چهره‌ای شبیه به دیگران به خودش می‌گیرد. پس بهتر است پایان نوشته‌ام را با جمله‌ای از جنس جمله‌های داستان خودش پایان دهم. آن صدا، مثل صدای نویسنده‌ای بود که رنگش آبی آبی باشد. مثل صدای یک نویسنده و نه خود حقیقی‌اش.

دی‌ماه ۹۰- تهران

· 14 آبان، 1393

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *