همزیستی مسالمت‌آمیز جادوگران و بقیه

«روی زمین، همه حق دارند بنالند. مردها، زن‌ها، جوان‌ها، پیرها، حتی حیوان‌ها هم می‌نالند. از زیادی عشق، از بی‌عشقی، از خانواده، از تنهایی، از کار، از دل‌تنگی، از گذر زمان، از وضع آب و هوا… و این‌گونه دنیا نق می‌زند.» این‌ها گفته‌های اورسول، مادرِ ورت است؛ مادری که جادوگر است، ولی نه کلاه نوک تیز سرش می‌گذارد، نه در قلعه زندگی می‌کند، نه خال گوشتی دارد. تنها مشکلش هم این است که دخترش، با وجود استعداد فراوان، چندان روی خوشی به حرفه‌ی او ـ جادوگری ـ نشان نمی‌دهد. ورت؛ دختری که دوست نداشت جادوگر شود داستان خانواده‌ای عجیب و غریب است که در آن جادوگری از مادران به دختران به ارث می‌رسد و مردان محرم رمز و رازهای‌شان نیستند؛ هر چند از مردها چهره‌ی بدی هم ارائه نمی‌دهد. ورت دختری است که باید میراث‌دار جادوگری باشد، ولی دوست ندارد. تا دل‌تان بخواهد استعداد دارد، شیرین‌کاری می‌کند، کارهای عجیب و غریب…